آلبوم عکس و خاطرات آردا
آردا به ترکی یعنی یادگاری و به فارسی یعنی مقدس
قالب وبلاگ



[موضوع : ]
[ جمعه 4 مرداد 1392 ] [ 2:33 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ]

امروز برای اولین بار آردا تنهایی تو یه جشن تولد شرکت کرد، تولد شمیم همکلاسیش بود که عمو موسقی هم اومده بود و کلی بزن و برقص کردند جو جو ها

من از دور نگاه میکردم ببینم چیکار میکنه، اولش ساکت بود، بعد شروع به دست زدن کرد، بعدش آواز میخوند، یهو دیدم داره وسط میرقصه محبت

 

ما از مهد کودک آردا خیلی راضی هستیم، کادرش بسیار مهربون و مسئول هستند، آموزششون هم عالیه .

مهمترین مساله اینه که محیط خیلی شاد هست ، همه مربیها بشاش و آرام هستند و اینکه خیلی باهامون روراستند؛ همین باعث شده خیالمون راحت باشه و هر روز بیشتر از قبل مطمئن میشیم که کار درستی کردیم.

امروز خیلی اتفاقی آردا تعریف کرد که تو مهد کودک قبلی بهش شربت میدادند!

همینکه آردا اونجا همیشه خواب آلود بود برام جای شک داشت و خدا رو شکر بیشتر از یک هفته نرفت اما هنوز هم برای اون یک هفته ناراحتم.



[موضوع : ]
[ دوشنبه 28 مهر 1393 ] [ 11:21 بعد از ظهر ] [ مامان بهارک ]

 

بله......... میدونم! شاید تو این عکس نشانهایی از پدر داشته باشه ولی...

دوست دختر پیدا کردن، اون هم به این زودی، اون هم فقط با یه دونه نونوپا (تخم مرغ)، هییییچ نشانی از پدر نداره، گفته باشم! اسمش عسل هست و ملوسترین دخمل مهد کودکه زیبا همچین پسر با سلیقه ای دارم من

تازه وقتی عمه اعظم ازش پرسید میخوای با عسل چیکار کنید، گفت میخوام با هم بریم حموم!

والا ! بچه های این دوره زمونه بچه نیستند که ...



[موضوع : آردا داره بزرگ میشه, سال سوم]
[ پنجشنبه 3 مهر 1393 ] [ 11:20 بعد از ظهر ] [ مامان بهارک ]

بالاخره بعد از تحقیق و تفحص فراوان و رفتن و اومدن تو 1000 تا مهد کودک و سرچ تو اینترنت یه مهدکودک که تمام شرایط لازم رو داشته باشه پیدا کردیم: مهدکودک گلستان کودک تو پاتریس

هفته آخر شهریور را آزمایشی رفتیم، چند روزی من تو مهد کودک میموندم ، کمی تو کلاس پیش آردا و کمی هم تو اتاق مدیر با دوربین اوضاع رو کنترل میکردم. همه چی به نظر عالی می اومد... 3-4 روز بیشتر طول نکشید که آردا داوطلبانه رفت تو کلاسش و تو اولین جمعه همه رو بیدار کرد که زود باشید بریم مهد کودک، دیر شده!!!

ثبت نام کردیم و آردا از 1 مهر 93 مهدکودکی شد.

این هم آقای خوشتیپ روز اول مهر داره میره مهد کودک

 

این هم چند روز قبل جلوی مهد کودک

 



[موضوع : آردا داره بزرگ میشه, سال سوم]
[ سه شنبه 1 مهر 1393 ] [ 9:06 بعد از ظهر ] [ مامان بهارک ]

همین دیگه

یه ملت رو سیر میکنم و امتی رو خوشحال خنده

 


ادامه مطلب


[موضوع : سال سوم, آردا داره بزرگ میشه]
[ پنجشنبه 23 مرداد 1393 ] [ 11:42 بعد از ظهر ] [ مامان بهارک ]

بالاخره دریا رو دیدی!

چند وقتی بود که تو فکر سفر به شمال بودیم تا هم یه آب تنی حسابی و شن بازی جانانه بکنی ، هم آرامش پیدا کنیم.  آخر هفته گذشته رفتیم انزلی و خانواد خاله مامان با نوه هاش سدنا و طاها هم از ارومیه اومدند اونجا و چند روزی با هم بودیم

انقدر کیف کردی و بازی کردی که تمام خستگی چند وقت از تن ما در رفت! تصمیم گرفتیم تند و تند ببریمت کنار دریا تا حالشو ببری . بله همچین پدر و مادری هستیم ما  درسخوان

 

کلی عکس داریم....


ادامه مطلب


[موضوع : سال سوم]
[ سه شنبه 7 مرداد 1393 ] [ 4:01 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ]

سلام آردا پسر

مامان تنبل خیلی وقته نتونسته به وبلاگت سر بزنه و آپ کنه. دلایل زیادی داره که البته یکیش هم خودتی! بله...

چون حتی اگه 3 ثانیه به حال خودت باشی حتما یک فاجعه به بار میاری... مامان و بابا همش در خدمتت هستند و در ساعاتی که شما خوابید ما هم خستگی در میکنیم ... والا!

یه خلاصه از این مدتی که نبودم بی عکس میگم و بقیه چیزها رو با عکس

الان شما حدود 7-8 تا شعر فارسی و 2-3 تا هم شعر ترکی بلدی و مش در حال سوال پرسیدنی، همه جمله هات  چرا و چه جوری و چیه و چیکارش کنیم  دارند و همش ک باید جواب بده.

خودت هم که بلا شدی و هر رو حداقل یک مورد خرابکاری بزرگ یا کوچیک داری!

علاقه عجیب و غریبی به ماشینهای مختلف داری طوریکه مثلا تو خیابون  گریه میکنی من ماشین آشغالی میخوام، بخر برام!!!

اما ماشینهایی که برات میخریم رو در عرض 10 دقیقه و حداکثر تا 24 ساعت ترتیبش رو میدی و به طور وسواسی چرخ و تایر همه ماشینهات رو میکنی گریه چند روزی هست که بهت گفتیم دیگه برات ماشین نمیخریم چون هر هفته یک کیسه پر لاشه ماشین میریزیم بیرون! فعلا داریم مقاومت میکنیم تا شاید شما نظم یاد بگیری.

هر روز چند دقیقه نقاشی و شعر خوندن و کتاب خوندن و کاردستی درست کردن و کارتون دیدن و بازی با تبلت جایگزین آب بازی و بپر و بپرهای بی هدف شده، اما هفته ای 3-4 بار با بابا و گاهی با مامان میری پارک و کلی ورجه وورجه میکنی. از طرفی هم زمان زیادی رو با اسباب بازیهات میگذرونی.

از مهد کودک هم که در رفتی! فکر کنم چون میگفتند بخواب و عملا فعالیت خاصی نداشتند خوشت نیومد، دارم دنبال یه مهد خوب میگردم برات که از خونه بتونم ببینمت چشمک

ولی...

آخه چرا انقدر خرابکاری میکنی؟؟؟ اسباب بازیهات رو عمدا خراب میکنی، وسایل خونه رو پرت میکنی و آخرین دسته گلت شکستن پنل تلوزیون بود که هنوز از بهت خارج نشدیم!

عیب نداره غمناک فدای سرت ! بعدش کلی معذرت خواهی کردی

 

بریم سراغ عکسهایی که از قبل از عید تا الان جمع شدن

این تیپ عید 93 گل پسرم

 

این هم عکس همین اواخر

 

باز هم هست...


ادامه مطلب


[موضوع : آردا داره بزرگ میشه, سال سوم]
[ سه شنبه 7 مرداد 1393 ] [ 3:18 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ]

مهمترین خبر این ماه اینه که آردا شیر مادر رو تو 3 روز ترک کرد و جماعتی رو شاد کرد! شبها 10-12 ساعت بدون وقفه و بیداری میخوابه ولی هنوز با شیر خانوم گاوه کنار نیومده.

حرف میزنه مثل بلبل و خودش میگه : آردا طوطی دی! (آردا طوطیه) تنها کلمه ای که نمیتونه بگه قستنطنیه هست که باباش اصرار داره که بگه نیشخند

جملات کامل و سه کلمه ای ادا میشن و دیگه دستورات یک کلمه ای هم نداریم. خاطره تعریف میکنه در حد جام جهانی و گاهی تو خونه فارسی حرف میزنه. مثلا : نکن، بده، بیا را فقط فارسی میگه.

اوایل بهمن که برف شدیدی باریده بود، هروقت میرفتیم بیرون، به محض رسیدن به حیاط میگفت: بَتَر قار یاغیپ! (عجب برفی باریده!)

پازلهای دوتیکه و حیوانات و میوه ها رو سه سوت درست میکنه و اولین باری که به صورت خودجوش شروع کرد به درست کردن دست به دهن نگاه میکردم.

آجرهای خانه سازی رو بلند تر از قد خودش میچینه و آخر سر بغلشون میکنه و میگه بیا عکس بگیر

وقتی خرابکاری میکنه ازش میپرسم کی این کار رو کرد؟ جواب میده: آردا زاهدی!

همین که در خونه باز میشه، قبل از اینکه وارد خونه بشه با صدای بلند میگه سداااااااام (سلام)

تلفن رو برمیداره و حرف میزنه: الو، سدام، کفین؟ (سلام، چطوری؟)

یه عالمه عکس خوشگل دیگه هم هست


ادامه مطلب


[موضوع : ]
[ سه شنبه 6 اسفند 1392 ] [ 2:59 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ]

اول بهمن ماه که آردا 21 ماه و چند روزه بود رفتیم آتلیه نیکی تا چند تا عکس زمستونی بگیریم

 

 

 

چند تا عکس دیگه هم داریم


ادامه مطلب


[موضوع : ]
[ سه شنبه 6 اسفند 1392 ] [ 2:10 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ]

هر روز کلمات جدید، حرفهای جدید، ایتکارات جدید و صد البته خرابکاریهای جدید آردا ما رو شگفت زده میکنه

یه خورده حرف گوش کن تر شده و با اینکه یک بند داره حرف میزنه  اما تقریبا در مورد حرفهاش فکر میکنه

کاملا پوشک رو کنار گذاشتیم و دیگه حتی صدا هم نمیکنه، خودش میره تو قصریش میشنه و درپایان کار با کلمه " آهااااان" پایان کار رو اعلام میکنه.

و یه چیز مهم دیگه... کم کم داره وابستگیش به شیر مادر کمتر میشه، شبها بعد از خاموش شدن چراغها تا صبح که هوا روشن بشه، شیر نمیخواد.

تو خیابون همه ماشینهای پلیس و اتوبوس و موتور و 206 و پراید رو نشون میده و پوئیس، اوتوتی، موتو ، بابابی (ماشین بابابزرگ) و بابانین کی (ماشین بابا) اسم میبره. علاوه بر اونها قطار و کشتی و هواپیما و هلی کوپتر رو میشناسه و صداشون رو درمیاره.

رنگهای آبی و قهوه ای رو بدون اشتباه میشناسه، تا 10 میشمره،نقاشی میکشه و میگه پیشی بعد هم براش چشم میذاره، بعد هم یه چشم دیگه! یه جورهایی وسواس تقارن داره، واسه همین کلمه "اوپیسی" یعنی "اون یکی" رو زیاد به کار میبره.

جمله بندی میکنه و فعلها رو درست صرف میکنه و به کار میبره، هر کلمه جدیدی که میشنوه سعی میکنه درست تلفظش کنه

همش سوار ماشینش هست و همش داره تو خونه فسقلی ما باهاش میچرخه، حتی دستشویی و حموم هم با ماشین میخواد بره

یه کتاب میگیره دستش و با دقت صفحاتش رو نگاه میکنه و مثلا میخونه و پچ پچ میکنه

با موبایل مامان روزی 200 بار به باباش سر ویزیت زنگ میزنه. البته از فون بوک عکس بابا رو پیدا میکنه و تمام مراحل بعدی رو درست اجرا میکنه، گاهی هم وقتی بابا خونه ست، با گوشی اون به مامان زنگ میزنه و خودش میدوه برمیداره جواب میده. در واقع خودش به خودش زنگ میزنه

وقتی میگیم اسمت چیه؟ کاملا کش دار و بلند میگه آآآآآرداااااا و وقتی میگیم دوستت کیه، میگه پارسی (پارسا)

وقتی بابا از در میاد تو زود میپره کیفش رو میگیره میبره میذاره سرجاش

غیر از شعرهای کارگاه، چند تا از شعرهای هنگامه یاشار رو با پانتومیم اجرا میکنه

خلاصه کلام: هیچ چی دیگه.... آقا شده! این هم سندش:

باز هم عکس.....


ادامه مطلب


[موضوع : سال دوم]
[ سه شنبه 1 بهمن 1392 ] [ 2:28 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ]

اولین برف بازی در ارومیه و خونه مامان بزرگ

و هندونه خوران

بقیه عکسها...


ادامه مطلب


[موضوع : ]
[ سه شنبه 1 بهمن 1392 ] [ 1:40 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

پسر نازنینم، آردا، ساعت 8:30 صبح روز اول اردیبهشت سال 91 وارد زندگی ما (مامان بهارک و بابا رحیم) شد و اجازه داد تا لذت مادر و پدر بودن رو بچشیم.
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 51
بازدید دیروز : 246
بازدید هفته گذشته : 51
کل بازدید : 629626
امکانات وب