آلبوم عکس و خاطرات آردا
آردا به ترکی یعنی یادگاری و به فارسی یعنی مقدس
قالب وبلاگ

[ جمعه 4 مرداد 1392 ] [ 2:33 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ] [موضوع : ] [ ]

بالاخره دریا رو دیدی!

چند وقتی بود که تو فکر سفر به شمال بودیم تا هم یه آب تنی حسابی و شن بازی جانانه بکنی ، هم آرامش پیدا کنیم.  آخر هفته گذشته رفتیم انزلی و خانواد خاله مامان با نوه هاش سدنا و طاها هم از ارومیه اومدند اونجا و چند روزی با هم بودیم

انقدر کیف کردی و بازی کردی که تمام خستگی چند وقت از تن ما در رفت! تصمیم گرفتیم تند و تند ببریمت کنار دریا تا حالشو ببری . بله همچین پدر و مادری هستیم ما  درسخوان

 

کلی عکس داریم....


ادامه مطلب
[ سه شنبه 7 مرداد 1393 ] [ 4:01 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ] [موضوع : سال سوم] [ ]

سلام آردا پسر

مامان تنبل خیلی وقته نتونسته به وبلاگت سر بزنه و آپ کنه. دلایل زیادی داره که البته یکیش هم خودتی! بله...

چون حتی اگه 3 ثانیه به حال خودت باشی حتما یک فاجعه به بار میاری... مامان و بابا همش در خدمتت هستند و در ساعاتی که شما خوابید ما هم خستگی در میکنیم ... والا!

یه خلاصه از این مدتی که نبودم بی عکس میگم و بقیه چیزها رو با عکس

الان شما حدود 7-8 تا شعر فارسی و 2-3 تا هم شعر ترکی بلدی و مش در حال سوال پرسیدنی، همه جمله هات  چرا و چه جوری و چیه و چیکارش کنیم  دارند و همش ک باید جواب بده.

خودت هم که بلا شدی و هر رو حداقل یک مورد خرابکاری بزرگ یا کوچیک داری!

علاقه عجیب و غریبی به ماشینهای مختلف داری طوریکه مثلا تو خیابون  گریه میکنی من ماشین آشغالی میخوام، بخر برام!!!

اما ماشینهایی که برات میخریم رو در عرض 10 دقیقه و حداکثر تا 24 ساعت ترتیبش رو میدی و به طور وسواسی چرخ و تایر همه ماشینهات رو میکنی گریه چند روزی هست که بهت گفتیم دیگه برات ماشین نمیخریم چون هر هفته یک کیسه پر لاشه ماشین میریزیم بیرون! فعلا داریم مقاومت میکنیم تا شاید شما نظم یاد بگیری.

هر روز چند دقیقه نقاشی و شعر خوندن و کتاب خوندن و کاردستی درست کردن و کارتون دیدن و بازی با تبلت جایگزین آب بازی و بپر و بپرهای بی هدف شده، اما هفته ای 3-4 بار با بابا و گاهی با مامان میری پارک و کلی ورجه وورجه میکنی. از طرفی هم زمان زیادی رو با اسباب بازیهات میگذرونی.

از مهد کودک هم که در رفتی! فکر کنم چون میگفتند بخواب و عملا فعالیت خاصی نداشتند خوشت نیومد، دارم دنبال یه مهد خوب میگردم برات که از خونه بتونم ببینمت چشمک

ولی...

آخه چرا انقدر خرابکاری میکنی؟؟؟ اسباب بازیهات رو عمدا خراب میکنی، وسایل خونه رو پرت میکنی و آخرین دسته گلت شکستن پنل تلوزیون بود که هنوز از بهت خارج نشدیم!

عیب نداره غمناک فدای سرت ! بعدش کلی معذرت خواهی کردی

 

بریم سراغ عکسهایی که از قبل از عید تا الان جمع شدن

این تیپ عید 93 گل پسرم

 

این هم عکس همین اواخر

 

باز هم هست...


ادامه مطلب
[ سه شنبه 7 مرداد 1393 ] [ 3:18 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ] [موضوع : آردا داره بزرگ میشه, سال سوم] [ ]

مهمترین خبر این ماه اینه که آردا شیر مادر رو تو 3 روز ترک کرد و جماعتی رو شاد کرد! شبها 10-12 ساعت بدون وقفه و بیداری میخوابه ولی هنوز با شیر خانوم گاوه کنار نیومده.

حرف میزنه مثل بلبل و خودش میگه : آردا طوطی دی! (آردا طوطیه) تنها کلمه ای که نمیتونه بگه قستنطنیه هست که باباش اصرار داره که بگه نیشخند

جملات کامل و سه کلمه ای ادا میشن و دیگه دستورات یک کلمه ای هم نداریم. خاطره تعریف میکنه در حد جام جهانی و گاهی تو خونه فارسی حرف میزنه. مثلا : نکن، بده، بیا را فقط فارسی میگه.

اوایل بهمن که برف شدیدی باریده بود، هروقت میرفتیم بیرون، به محض رسیدن به حیاط میگفت: بَتَر قار یاغیپ! (عجب برفی باریده!)

پازلهای دوتیکه و حیوانات و میوه ها رو سه سوت درست میکنه و اولین باری که به صورت خودجوش شروع کرد به درست کردن دست به دهن نگاه میکردم.

آجرهای خانه سازی رو بلند تر از قد خودش میچینه و آخر سر بغلشون میکنه و میگه بیا عکس بگیر

وقتی خرابکاری میکنه ازش میپرسم کی این کار رو کرد؟ جواب میده: آردا زاهدی!

همین که در خونه باز میشه، قبل از اینکه وارد خونه بشه با صدای بلند میگه سداااااااام (سلام)

تلفن رو برمیداره و حرف میزنه: الو، سدام، کفین؟ (سلام، چطوری؟)

یه عالمه عکس خوشگل دیگه هم هست


ادامه مطلب
[ سه شنبه 6 اسفند 1392 ] [ 2:59 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ] [موضوع : ] [ ]

اول بهمن ماه که آردا 21 ماه و چند روزه بود رفتیم آتلیه نیکی تا چند تا عکس زمستونی بگیریم

 

 

 

چند تا عکس دیگه هم داریم


ادامه مطلب
[ سه شنبه 6 اسفند 1392 ] [ 2:10 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ] [موضوع : ] [ ]

هر روز کلمات جدید، حرفهای جدید، ایتکارات جدید و صد البته خرابکاریهای جدید آردا ما رو شگفت زده میکنه

یه خورده حرف گوش کن تر شده و با اینکه یک بند داره حرف میزنه  اما تقریبا در مورد حرفهاش فکر میکنه

کاملا پوشک رو کنار گذاشتیم و دیگه حتی صدا هم نمیکنه، خودش میره تو قصریش میشنه و درپایان کار با کلمه " آهااااان" پایان کار رو اعلام میکنه.

و یه چیز مهم دیگه... کم کم داره وابستگیش به شیر مادر کمتر میشه، شبها بعد از خاموش شدن چراغها تا صبح که هوا روشن بشه، شیر نمیخواد.

تو خیابون همه ماشینهای پلیس و اتوبوس و موتور و 206 و پراید رو نشون میده و پوئیس، اوتوتی، موتو ، بابابی (ماشین بابابزرگ) و بابانین کی (ماشین بابا) اسم میبره. علاوه بر اونها قطار و کشتی و هواپیما و هلی کوپتر رو میشناسه و صداشون رو درمیاره.

رنگهای آبی و قهوه ای رو بدون اشتباه میشناسه، تا 10 میشمره،نقاشی میکشه و میگه پیشی بعد هم براش چشم میذاره، بعد هم یه چشم دیگه! یه جورهایی وسواس تقارن داره، واسه همین کلمه "اوپیسی" یعنی "اون یکی" رو زیاد به کار میبره.

جمله بندی میکنه و فعلها رو درست صرف میکنه و به کار میبره، هر کلمه جدیدی که میشنوه سعی میکنه درست تلفظش کنه

همش سوار ماشینش هست و همش داره تو خونه فسقلی ما باهاش میچرخه، حتی دستشویی و حموم هم با ماشین میخواد بره

یه کتاب میگیره دستش و با دقت صفحاتش رو نگاه میکنه و مثلا میخونه و پچ پچ میکنه

با موبایل مامان روزی 200 بار به باباش سر ویزیت زنگ میزنه. البته از فون بوک عکس بابا رو پیدا میکنه و تمام مراحل بعدی رو درست اجرا میکنه، گاهی هم وقتی بابا خونه ست، با گوشی اون به مامان زنگ میزنه و خودش میدوه برمیداره جواب میده. در واقع خودش به خودش زنگ میزنه

وقتی میگیم اسمت چیه؟ کاملا کش دار و بلند میگه آآآآآرداااااا و وقتی میگیم دوستت کیه، میگه پارسی (پارسا)

وقتی بابا از در میاد تو زود میپره کیفش رو میگیره میبره میذاره سرجاش

غیر از شعرهای کارگاه، چند تا از شعرهای هنگامه یاشار رو با پانتومیم اجرا میکنه

خلاصه کلام: هیچ چی دیگه.... آقا شده! این هم سندش:

باز هم عکس.....


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 بهمن 1392 ] [ 2:28 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ] [موضوع : سال دوم] [ ]

اولین برف بازی در ارومیه و خونه مامان بزرگ

و هندونه خوران

بقیه عکسها...


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 بهمن 1392 ] [ 1:40 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ] [موضوع : ] [ ]

هیچی دیگه!

آردا پسر همش در حال خرابکاریه و به تمام ارتفاعاتی که قبلا دستش نمیرسید الان صندلی میاره و میره روش تا دستش برسه. از طبقات یخچال بالا میره، آیفون خونه رو کلا کنده گذاشته زمین، در فر آجاق گاز رو باز میکنه میره بالا و آشپزی میکنه، گاهی هویج از یخچال برمیداره و یه چیزی میذاره زیرپاش و هویج رو میذاره تو مایکرویو و دکمه هاش رو میزنه و منتظر میشه پخته بشه!!! همه کشوهایی که قبلا نمیتونست باز کنه الان باز میکنه و در طول اکثر کارها داره می شمره: یه... دو..... سه....چار....پـــــــن... سیس....

روزی یکبار شیشه اسپند و وسیله مربوط (که نمیدونم اسمش چیه) رو میاره و به مامان دستور میده اسپند دود کنه و تازه دور سرش بچرخونه، اون هم فقط وسط هال باشه مقبوله!

موقعی که مامان داره حاضر میشه جایی بره لوازم بزک رو میاره و یکی یکی نشون میده که چی رو باید به کجا بزنه و هی میگه "رژ" بزن! هر وقت هم بیکار شد یه دونه انار میاره و میخونه " انار دونه دونه" و میخواد بخوره

خلاصه که همه این عوامل باعث شدن مامان نتونه هیــــچ عکسی شکار کنه، آخه همشون خطرناکند!

کاش میشد از حرف زدنها و کلمات شیرین و "مرسی" و "نوش جان " گفتن آردا هم عکس گرفت

یه چیز دیگه! حدود 10 روزه که آردا تو خونه پوشک نمیبنده و بیرون هم برای احتیاط پوشک میبندیدم. الان هم جیش و هم پی پی (گلاب به روتون) میگه و کم کم قراره برای همیشه با پوشک خداحافظی کنه.

 

یه عکس داغ داغ مال چند ساعت پیش

این هم عکسهای پاییزۀ آردا

کلی عکس خوشگل دیگه هم هست


ادامه مطلب
[ دوشنبه 25 آذر 1392 ] [ 2:10 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ] [موضوع : سال دوم] [ ]

خدا رو شکر آردا 3 روز بیشتر مریض نبود و خیلی زود سلامتی خودش رو بدست آورد و مثل قبل شروع به شیطنت و بپر بپر کرد. در واقع به قول بابایی "بازگشت آردا " حسابی خوشحالمون کرد.

از همه دوستانی که  لطف کرده بودند و از طرق مختلف جویای حال آردا بودند تشکر میکنم

این هم از عکسهای جشنی که عمه اعظم برای خوب شدن  آردا گرفته بود

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 15 آبان 1392 ] [ 2:46 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ] [موضوع : جشن ها و مراسم] [ ]

ریفلاکسی که یکسال پیش باهاش خداحافظی کرده بودیم دوباره برگشت. اینبار آردا رو از پاانداخت و مامان رو خون جیگر کرد.

واکسن 18 ماهگی رو که زدیم آردا شروع کرد به استفراغ کردن، بی اشتها و بدقلق شد. 24 ساعت بعد بیحال و سست شد و عصر همون روز استفراغهاش شدت گرفت و آردا رو به بیمارستان کشوند.

آردا پسر آندوسکوپی شد و مشخص شد معده و مری التهاب پیدا کرده. حالا کسی نمیدونه اینها فقط به خاطر واکسن بوده، به خاطر ویروس بوده، به خاطر آلرژی بوده یا به خاطر همه اینها. چیزی که مشخصه اینه که ریفلاکس آردا با شدت بیشتر برگشت!

پسر گلم، انشالله تنت هیچوقت درد و دلت هیچوقت غم نبینه که مامان تحمل دیدن خستگی چشمهات رو نداره. همیشه سالم و سلامت باش عزیز دلم

 

[ پنجشنبه 9 آبان 1392 ] [ 9:19 بعد از ظهر ] [ مامان بهارک ] [موضوع : بیماری و حوادث] [ ]

روز عید غدیر با خانواده بابا رفتیم  پارک و ددر

باز هم عکس......


ادامه مطلب
[ سه شنبه 7 آبان 1392 ] [ 2:10 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ] [موضوع : سال دوم] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

پسر نازنینم، آردا، ساعت 8:30 صبح روز اول اردیبهشت سال 91 وارد زندگی ما (مامان بهارک و بابا رحیم) شد و اجازه داد تا لذت مادر و پدر بودن رو بچشیم.
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 135
بازدید دیروز : 125
بازدید هفته گذشته : 915
کل بازدید : 606329
امکانات وب