آلبوم عکس و خاطرات آردا
آردا به ترکی یعنی یادگاری و به فارسی یعنی مقدس
قالب وبلاگ



[موضوع : ]
[ جمعه 4 مرداد 1392 ] [ 2:33 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ]

آردا: مامان معده ام درد میکنه اموپازول (امپرازول) بده بخورم!! بچه یه پا دکتر شده و دارو تجویز میکنه برای خودش! مامان ، بابا هنوز تو شوکند!



[موضوع : آردا داره بزرگ میشه, سال سوم]
[ دوشنبه 15 دی 1393 ] [ 6:10 بعد از ظهر ] [ مامان بهارک ]

سومین یلدا، تو خونه عمه و با موهای کچل!

 

بقیه عکسها در ادامه


ادامه مطلب


[موضوع : جشن ها و مراسم, سال سوم]
[ دوشنبه 1 دی 1393 ] [ 11:10 بعد از ظهر ] [ مامان بهارک ]

هنوز 2 ساعت نگذشته بود که خانواده بابا رسیدند خونه مون! تو یک لحظه غفلت این بلا رو سر خودت آوردی

سرم رو بلند کردم و از سفیدی وسط سرت وحشت کردم!!!  با یه قیچی گنده کلی از موهات رو بریده بودی

تو جواب این سوال که چرا این کار رو کردی، گفتی خواستم شبیه داداش بشم. (داداش بابابزرگ پدری هست)

متاسفانه هنوز متوجه نیستی که چه بخوای و چه نخوای یه روز موهات خودشون اونجوری میشن و هیچ کاری هم از دستمون ساخته نیست

میگم.... شاید هم خواستی شبیه بابا بشی!

ان هم نتیجه کار: آردا کچل میشود

 



[موضوع : سال سوم]
[ شنبه 22 آذر 1393 ] [ 10:58 بعد از ظهر ] [ مامان بهارک ]

آردا هر روز چیز جدیدی برای شگفت زده کردن ما داره، شعر، جمله، حرفهای قلمبه سلمبه!!!

همین چند روز پیش به صورت خود جوش شروع کرد به گفتن اینها:

Hello, good morning, I'm fine thank you

هنوز از بهت خارج نشده بودیم که شروع به خواندن سوره حمد کرد!

خوندن شعرهای جدیدی که ما بلد نیستیم و گفتن حرفهای  گنده تر از دهنش هم که کار هر روز این گل پسره!

تمام رنگها و بیشتر میوه ها رو به انگلیسی بلده، اسم ماشینهای مختلف رو یاد گرفته ، خیابونها رو میشناسه و 100% درست تشخیص میده که کجا داریم!

 همش در حال حرف زدن و شیرین کاریه؛ با قر فراوان میرقصه و با آهنگها همخوانی میکنه.

به کار همه کار داره و از همه چیز میخواد سر در بیاره، حرفهایی که میشنوه رو ضبط میکنه و بعدا با جزئیات تحویل میده. گاهی سعی میکنه سر مامان و بابا رو گول بماله و به صورت حیرت آوری سعی میکنه فکرمون رو منحرف کنه تا به خرابکاریش برسه و دستش رو نشه!

وقتی چیزی میخواد حتما و حتما جمله مودبانه ای که با کلمه "میشه" شروع میشه رو بکار میبره: میشه آب بدی؟

 

کلی عکس و ماجرا در ادامه مطلب!


ادامه مطلب


[موضوع : آردا داره بزرگ میشه, سال سوم]
[ چهارشنبه 5 آذر 1393 ] [ 10:28 بعد از ظهر ] [ مامان بهارک ]

امروز برای اولین بار آردا تنهایی تو یه جشن تولد شرکت کرد، تولد شمیم همکلاسیش بود که عمو موسقی هم اومده بود و کلی بزن و برقص کردند جو جو ها

من از دور نگاه میکردم ببینم چیکار میکنه، اولش ساکت بود، بعد شروع به دست زدن کرد، بعدش آواز میخوند، یهو دیدم داره وسط میرقصه محبت

 

ما از مهد کودک آردا خیلی راضی هستیم، کادرش بسیار مهربون و مسئول هستند، آموزششون هم عالیه .

مهمترین مساله اینه که محیط خیلی شاد هست ، همه مربیها بشاش و آرام هستند و اینکه خیلی باهامون روراستند؛ همین باعث شده خیالمون راحت باشه و هر روز بیشتر از قبل مطمئن میشیم که کار درستی کردیم.

امروز خیلی اتفاقی آردا تعریف کرد که تو مهد کودک قبلی بهش شربت میدادند!

همینکه آردا اونجا همیشه خواب آلود بود برام جای شک داشت و خدا رو شکر بیشتر از یک هفته نرفت اما هنوز هم برای اون یک هفته ناراحتم.



[موضوع : ]
[ دوشنبه 28 مهر 1393 ] [ 11:21 بعد از ظهر ] [ مامان بهارک ]

 

بله......... میدونم! شاید تو این عکس نشانهایی از پدر داشته باشه ولی...

دوست دختر پیدا کردن، اون هم به این زودی، اون هم فقط با یه دونه نونوپا (تخم مرغ)، هییییچ نشانی از پدر نداره، گفته باشم! اسمش عسل هست و ملوسترین دخمل مهد کودکه زیبا همچین پسر با سلیقه ای دارم من

تازه وقتی عمه اعظم ازش پرسید میخوای با عسل چیکار کنید، گفت میخوام با هم بریم حموم!

والا ! بچه های این دوره زمونه بچه نیستند که ...



[موضوع : آردا داره بزرگ میشه, سال سوم]
[ پنجشنبه 3 مهر 1393 ] [ 11:20 بعد از ظهر ] [ مامان بهارک ]

بالاخره بعد از تحقیق و تفحص فراوان و رفتن و اومدن تو 1000 تا مهد کودک و سرچ تو اینترنت یه مهدکودک که تمام شرایط لازم رو داشته باشه پیدا کردیم: مهدکودک گلستان کودک تو پاتریس

هفته آخر شهریور را آزمایشی رفتیم، چند روزی من تو مهد کودک میموندم ، کمی تو کلاس پیش آردا و کمی هم تو اتاق مدیر با دوربین اوضاع رو کنترل میکردم. همه چی به نظر عالی می اومد... 3-4 روز بیشتر طول نکشید که آردا داوطلبانه رفت تو کلاسش و تو اولین جمعه همه رو بیدار کرد که زود باشید بریم مهد کودک، دیر شده!!!

ثبت نام کردیم و آردا از 1 مهر 93 مهدکودکی شد.

این هم آقای خوشتیپ روز اول مهر داره میره مهد کودک

 

این هم چند روز قبل جلوی مهد کودک

 



[موضوع : آردا داره بزرگ میشه, سال سوم]
[ سه شنبه 1 مهر 1393 ] [ 9:06 بعد از ظهر ] [ مامان بهارک ]

همین دیگه

یه ملت رو سیر میکنم و امتی رو خوشحال خنده

 


ادامه مطلب


[موضوع : سال سوم, آردا داره بزرگ میشه]
[ پنجشنبه 23 مرداد 1393 ] [ 11:42 بعد از ظهر ] [ مامان بهارک ]

بالاخره دریا رو دیدی!

چند وقتی بود که تو فکر سفر به شمال بودیم تا هم یه آب تنی حسابی و شن بازی جانانه بکنی ، هم آرامش پیدا کنیم.  آخر هفته گذشته رفتیم انزلی و خانواد خاله مامان با نوه هاش سدنا و طاها هم از ارومیه اومدند اونجا و چند روزی با هم بودیم

انقدر کیف کردی و بازی کردی که تمام خستگی چند وقت از تن ما در رفت! تصمیم گرفتیم تند و تند ببریمت کنار دریا تا حالشو ببری . بله همچین پدر و مادری هستیم ما  درسخوان

 

کلی عکس داریم....


ادامه مطلب


[موضوع : سال سوم]
[ سه شنبه 7 مرداد 1393 ] [ 4:01 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ]

سلام آردا پسر

مامان تنبل خیلی وقته نتونسته به وبلاگت سر بزنه و آپ کنه. دلایل زیادی داره که البته یکیش هم خودتی! بله...

چون حتی اگه 3 ثانیه به حال خودت باشی حتما یک فاجعه به بار میاری... مامان و بابا همش در خدمتت هستند و در ساعاتی که شما خوابید ما هم خستگی در میکنیم ... والا!

یه خلاصه از این مدتی که نبودم بی عکس میگم و بقیه چیزها رو با عکس

الان شما حدود 7-8 تا شعر فارسی و 2-3 تا هم شعر ترکی بلدی و مش در حال سوال پرسیدنی، همه جمله هات  چرا و چه جوری و چیه و چیکارش کنیم  دارند و همش ک باید جواب بده.

خودت هم که بلا شدی و هر رو حداقل یک مورد خرابکاری بزرگ یا کوچیک داری!

علاقه عجیب و غریبی به ماشینهای مختلف داری طوریکه مثلا تو خیابون  گریه میکنی من ماشین آشغالی میخوام، بخر برام!!!

اما ماشینهایی که برات میخریم رو در عرض 10 دقیقه و حداکثر تا 24 ساعت ترتیبش رو میدی و به طور وسواسی چرخ و تایر همه ماشینهات رو میکنی گریه چند روزی هست که بهت گفتیم دیگه برات ماشین نمیخریم چون هر هفته یک کیسه پر لاشه ماشین میریزیم بیرون! فعلا داریم مقاومت میکنیم تا شاید شما نظم یاد بگیری.

هر روز چند دقیقه نقاشی و شعر خوندن و کتاب خوندن و کاردستی درست کردن و کارتون دیدن و بازی با تبلت جایگزین آب بازی و بپر و بپرهای بی هدف شده، اما هفته ای 3-4 بار با بابا و گاهی با مامان میری پارک و کلی ورجه وورجه میکنی. از طرفی هم زمان زیادی رو با اسباب بازیهات میگذرونی.

از مهد کودک هم که در رفتی! فکر کنم چون میگفتند بخواب و عملا فعالیت خاصی نداشتند خوشت نیومد، دارم دنبال یه مهد خوب میگردم برات که از خونه بتونم ببینمت چشمک

ولی...

آخه چرا انقدر خرابکاری میکنی؟؟؟ اسباب بازیهات رو عمدا خراب میکنی، وسایل خونه رو پرت میکنی و آخرین دسته گلت شکستن پنل تلوزیون بود که هنوز از بهت خارج نشدیم!

عیب نداره غمناک فدای سرت ! بعدش کلی معذرت خواهی کردی

 

بریم سراغ عکسهایی که از قبل از عید تا الان جمع شدن

این تیپ عید 93 گل پسرم

 

این هم عکس همین اواخر

 

باز هم هست...


ادامه مطلب


[موضوع : آردا داره بزرگ میشه, سال سوم]
[ سه شنبه 7 مرداد 1393 ] [ 3:18 قبل از ظهر ] [ مامان بهارک ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

پسر نازنینم، آردا، ساعت 8:30 صبح روز اول اردیبهشت سال 91 وارد زندگی ما (مامان بهارک و بابا رحیم) شد و اجازه داد تا لذت مادر و پدر بودن رو بچشیم.
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 27
بازدید دیروز : 268
بازدید هفته گذشته : 980
کل بازدید : 646862
امکانات وب