تاريخ : جمعه 4 مرداد 1392 | 2:33 قبل از ظهر | نویسنده : مامان بهارک





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 1 مرداد 1394 | 3:38 قبل از ظهر | نویسنده : مامان بهارک

تیرماه داغ امسال رو تو ییلاق خودمون سرکردیم خندونک یعنی تو خانه پدری بابا در چالدران

آردا فقط تو 3-4 روز اول تمام سوراخ سنبه های خونه مامان بزرگ رو کشف و البته ویران کرد! البته خوب هر شب که داداش (پدربزرگ) آثار کارهای آردا رو میدید یا گزارش اونها رو میشنید میگفت رحیم بدتر بوده و دل امتی رو شاد و ذهن مامانی خسته رو آروم میکرد.

حیاط بزرگ خونه، پسر عمو، دختر عمو و بچه های همسایه همگی موقعیتهای خوبی برای تجربه های هیجان انگیز ایجاد کردند تا آردا از لحظه لحظه حضور در اینجا لذت ببره.

الان آردا به لهجه عجیب و غریبی حرف میزنه که ترکیبی از ارومیه ای و نقده ای و چالدرانی هست ، ولی با همون لهجه خنده دارش هنوز با حرفهای قلمبه خودش میتونه ما رو شگفت زده بکنه. از تشکرهای بسیار رسمی گرفته تا قربون صدقه رفتنهای عامیانه بگذریم، وقتی تعریف آشناها رو از رفتار عاقلانه و مبادی آدابش رو در زمان عدم حضور خودم میشنوم خستگی این چند سال از تنم در میره، به آردا میگم مرسی که رو سفیدم کردی.

الان دارم میفهمم درسته که آردا شیطونه ولی شکر خدا داره مودب میشه !

 

 

 



ادامه مطلب

[موضوع : سال چهارم]
تاريخ : جمعه 22 خرداد 1394 | 11:53 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بهارک

به خاطر درس و مشغله بابا خیلی کمتر از قبل فرصت داریم سه تایی با هم وقت بگذرونیم، ولی بالاخره یه روز کامل بابا رو از کتابهاش گرفتیم و حالمون جا اومد، لازم نیست چیزی بگم، از عکسها معلومه که چقدر خوش گذشته

 

بقیه عکسها در ادامه...



ادامه مطلب

[موضوع : سال چهارم]
تاريخ : پنجشنبه 21 خرداد 1394 | 12:29 قبل از ظهر | نویسنده : مامان بهارک

آردا داره آقا میشه، کم کم داره حرف مامان و بابا رو گوش میده ، برای کارهای کرده و نکرده خودش توضیح میده.

همه داریم به زندگی آلاخون والاخونی خودمون تو طبقه بالای مامان بزرگ عادت میکنیم و آردا مهد کودک جدیدش "شیرین لر" رو دوست داره و صبح زود خودش میره پایین و به مامان بزرگ میگه : زنگ بزن به بابا تقی خوشگل بیاد من رو ببره مهد کودک!  خلاقیتهای زیادی از خودش نشون میده و قصه های عجیب و جالبی از خودش درمیاره و تعریف میکنه! تازگیها دروغ گفتن رو هم یاد گرفته ولی فوری اعتراف میکنه که دروغ گفته.

فقط یه کار عجیبی میکنه و تمام شعرهایی که بلد هست رو با افعال منفی میخونه :

خرگوش من چه ناز نیست

گوشهاش چقدر دراز نیست ...

یا اینکه :

ایکی دنه ها ایکی دنه

ایکی دنه بیر گوش دییلدی

باخچایا گونموش دییلدی

 

 



ادامه مطلب

[موضوع : سال چهارم]
تاريخ : يکشنبه 10 خرداد 1394 | 3:6 قبل از ظهر | نویسنده : مامان بهارک

بالاخره 3 ساله شدی، از حالا به بعد انتظار بیشتری ازت داریم، فکر میکنم دیگه میتونی روی رفتار و گفتارت کنترل داشته باشی، بهتر میتونی احساساتت رو کنترل کنی، خوب بلدی بازی کنی، حتی بلدی تنهاییهات رو پرکنی.

عاشق ابراز احساسات قشنگت هستم، وقتی میگی "مامان خیلی دوستت دارم" یا وقتی میگی "چوخ ایستیرم سنی" دیوونه میشم ، با خودم فکر میکنم آیا لذتی بالاتر از این میتونه باشه؟

البته خودت هم میگی که : من نجه دلّه اولموشام هااااا

و اما جشن تولد:

امسال قصد داشتم برات یه تولد توووووپ بگیرم ، چون تو ارومیه ایم و همه هستند ... ولی به خاطر فوت مادربزرگ مامان نشد

مجبور شدم یه کیک و چند تا زلم زیمبو بگیرم تا تو مهد کودک جشن مختصری گرفته بشه

اصلا فکر نمیکردم انقدر لذت ببری و متوجه امورات اطراف باشی

چنان از ته دل میخندیدی و میرقصیدی دلم میخواست هر روز برات تولد بگیرم

 

 

بقیه مسائل رو با عکس توضیح میدم

 



ادامه مطلب

[موضوع : جشن ها و مراسم, سال سوم]
تاريخ : چهارشنبه 26 فروردين 1394 | 2:24 قبل از ظهر | نویسنده : مامان بهارک

اینها عکسهایی هستند که تو مهد کودک آردا گرفته شده بود ولی دیر بدستمون رسید و بدون فایل! مجبور شدم از عکسها عکس بگیرم

چند تا دیگه در ادامه مطلب

 



ادامه مطلب

[موضوع : عکس آتلیه, سال سوم]
تاريخ : سه شنبه 25 فروردين 1394 | 3:00 قبل از ظهر | نویسنده : مامان بهارک

اسفند 93 از تهران رفتیم. خونه رو به قول آردا تعطیل کردیم و رفتیم ارومیه طبقه بالای مامان بزرگ اینا

قراره چند ماهی اینجا زندگی کنیم تا وضعیت طرح بابا مشخص بشه تا ببینیم کجا رفتنی هستیم

تو ارومیه اینترنت پر سرعت نداریم و این بزرگترین بهانه مامان بزای کم لطفی به وبلاگت هست

سعی میکنم ماجراهای چند ماه تا قبل از تولدت رو با عکس تعریف کنم

 



ادامه مطلب

[موضوع : سال سوم]
تاريخ : دوشنبه 15 دی 1393 | 6:10 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بهارک

آردا: مامان معده ام درد میکنه اموپازول (امپرازول) بده بخورم!! بچه یه پا دکتر شده و دارو تجویز میکنه برای خودش! مامان ، بابا هنوز تو شوکند!





[موضوع : آردا داره بزرگ میشه, سال سوم]
تاريخ : دوشنبه 1 دی 1393 | 11:10 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بهارک

سومین یلدا، تو خونه عمه و با موهای کچل!

 

بقیه عکسها در ادامه



ادامه مطلب

[موضوع : جشن ها و مراسم, سال سوم]
تاريخ : شنبه 22 آذر 1393 | 10:58 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بهارک

هنوز 2 ساعت نگذشته بود که خانواده بابا رسیدند خونه مون! تو یک لحظه غفلت این بلا رو سر خودت آوردی

سرم رو بلند کردم و از سفیدی وسط سرت وحشت کردم!!!  با یه قیچی گنده کلی از موهات رو بریده بودی

تو جواب این سوال که چرا این کار رو کردی، گفتی خواستم شبیه داداش بشم. (داداش بابابزرگ پدری هست)

متاسفانه هنوز متوجه نیستی که چه بخوای و چه نخوای یه روز موهات خودشون اونجوری میشن و هیچ کاری هم از دستمون ساخته نیست

میگم.... شاید هم خواستی شبیه بابا بشی!

ان هم نتیجه کار: آردا کچل میشود

 





[موضوع : سال سوم]
تاريخ : چهارشنبه 5 آذر 1393 | 10:28 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بهارک

آردا هر روز چیز جدیدی برای شگفت زده کردن ما داره، شعر، جمله، حرفهای قلمبه سلمبه!!!

همین چند روز پیش به صورت خود جوش شروع کرد به گفتن اینها:

Hello, good morning, I'm fine thank you

هنوز از بهت خارج نشده بودیم که شروع به خواندن سوره حمد کرد!

خوندن شعرهای جدیدی که ما بلد نیستیم و گفتن حرفهای  گنده تر از دهنش هم که کار هر روز این گل پسره!

تمام رنگها و بیشتر میوه ها رو به انگلیسی بلده، اسم ماشینهای مختلف رو یاد گرفته ، خیابونها رو میشناسه و 100% درست تشخیص میده که کجا داریم!

 همش در حال حرف زدن و شیرین کاریه؛ با قر فراوان میرقصه و با آهنگها همخوانی میکنه.

به کار همه کار داره و از همه چیز میخواد سر در بیاره، حرفهایی که میشنوه رو ضبط میکنه و بعدا با جزئیات تحویل میده. گاهی سعی میکنه سر مامان و بابا رو گول بماله و به صورت حیرت آوری سعی میکنه فکرمون رو منحرف کنه تا به خرابکاریش برسه و دستش رو نشه!

وقتی چیزی میخواد حتما و حتما جمله مودبانه ای که با کلمه "میشه" شروع میشه رو بکار میبره: میشه آب بدی؟

 

کلی عکس و ماجرا در ادامه مطلب!



ادامه مطلب

[موضوع : آردا داره بزرگ میشه, سال سوم]
تاريخ : دوشنبه 28 مهر 1393 | 11:21 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بهارک

امروز برای اولین بار آردا تنهایی تو یه جشن تولد شرکت کرد، تولد شمیم همکلاسیش بود که عمو موسقی هم اومده بود و کلی بزن و برقص کردند جو جو ها

من از دور نگاه میکردم ببینم چیکار میکنه، اولش ساکت بود، بعد شروع به دست زدن کرد، بعدش آواز میخوند، یهو دیدم داره وسط میرقصه محبت

 

ما از مهد کودک آردا خیلی راضی هستیم، کادرش بسیار مهربون و مسئول هستند، آموزششون هم عالیه .

مهمترین مساله اینه که محیط خیلی شاد هست ، همه مربیها بشاش و آرام هستند و اینکه خیلی باهامون روراستند؛ همین باعث شده خیالمون راحت باشه و هر روز بیشتر از قبل مطمئن میشیم که کار درستی کردیم.

امروز خیلی اتفاقی آردا تعریف کرد که تو مهد کودک قبلی بهش شربت میدادند!

همینکه آردا اونجا همیشه خواب آلود بود برام جای شک داشت و خدا رو شکر بیشتر از یک هفته نرفت اما هنوز هم برای اون یک هفته ناراحتم.





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 3 مهر 1393 | 11:20 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بهارک

 

بله......... میدونم! شاید تو این عکس نشانهایی از پدر داشته باشه ولی...

دوست دختر پیدا کردن، اون هم به این زودی، اون هم فقط با یه دونه نونوپا (تخم مرغ)، هییییچ نشانی از پدر نداره، گفته باشم! اسمش عسل هست و ملوسترین دخمل مهد کودکه زیبا همچین پسر با سلیقه ای دارم من

تازه وقتی عمه اعظم ازش پرسید میخوای با عسل چیکار کنید، گفت میخوام با هم بریم حموم!

والا ! بچه های این دوره زمونه بچه نیستند که ...





[موضوع : آردا داره بزرگ میشه, سال سوم]
تاريخ : سه شنبه 1 مهر 1393 | 9:06 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بهارک

بالاخره بعد از تحقیق و تفحص فراوان و رفتن و اومدن تو 1000 تا مهد کودک و سرچ تو اینترنت یه مهدکودک که تمام شرایط لازم رو داشته باشه پیدا کردیم: مهدکودک گلستان کودک تو پاتریس

هفته آخر شهریور را آزمایشی رفتیم، چند روزی من تو مهد کودک میموندم ، کمی تو کلاس پیش آردا و کمی هم تو اتاق مدیر با دوربین اوضاع رو کنترل میکردم. همه چی به نظر عالی می اومد... 3-4 روز بیشتر طول نکشید که آردا داوطلبانه رفت تو کلاسش و تو اولین جمعه همه رو بیدار کرد که زود باشید بریم مهد کودک، دیر شده!!!

ثبت نام کردیم و آردا از 1 مهر 93 مهدکودکی شد.

این هم آقای خوشتیپ روز اول مهر داره میره مهد کودک

 

این هم چند روز قبل جلوی مهد کودک

 





[موضوع : آردا داره بزرگ میشه, سال سوم]
تاريخ : پنجشنبه 23 مرداد 1393 | 11:42 بعد از ظهر | نویسنده : مامان بهارک

همین دیگه

یه ملت رو سیر میکنم و امتی رو خوشحال خنده

 



ادامه مطلب

[موضوع : سال سوم, آردا داره بزرگ میشه]
تاريخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | 4:01 قبل از ظهر | نویسنده : مامان بهارک

بالاخره دریا رو دیدی!

چند وقتی بود که تو فکر سفر به شمال بودیم تا هم یه آب تنی حسابی و شن بازی جانانه بکنی ، هم آرامش پیدا کنیم.  آخر هفته گذشته رفتیم انزلی و خانواد خاله مامان با نوه هاش سدنا و طاها هم از ارومیه اومدند اونجا و چند روزی با هم بودیم

انقدر کیف کردی و بازی کردی که تمام خستگی چند وقت از تن ما در رفت! تصمیم گرفتیم تند و تند ببریمت کنار دریا تا حالشو ببری . بله همچین پدر و مادری هستیم ما  درسخوان

 

کلی عکس داریم....



ادامه مطلب

[موضوع : سال سوم]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد